برگشت جوجو به خونه
دیشب بابا رضا رفته بود خونه مامان جون اینا سر بزنه و گلدوناشونو آب بده (چون هنوز سمنان هستند) دیده بود جوجومون تنها توی قفسشه دلش سوخت آوردش خونه ومن کلی خوشحال شدم . این مرغ عشق رو خودم بزرگش کردم و بهش خیلی وابسته ام البته ناگفته نماند از وقتی تو به دنیا اومدی عشق من وابستگیم به جوجو کمتر شده .
زندگینامه جوجو :مرداد 89 از تخم در اومد ومامان باباش از تو لونه بیرونش کردن من وبابا رضا هم دیدیم گناه داره و میمیره برش داشتیم و روی دستمال کاغذی نگهش میداشتیم وبا سرنگ بهش غذا میدادیم (مخلوط بیسکوییت ساقه طلایی با آب ) بزرگتر که شد از دهنمون غذا میگرفت و خیلی نازنازی بود از همه جالب تر اونقدر باهاش حرف میزدم که اونم به حرف افتاد و الانم کلی کلمه بلده و حرف میزنه .
به محض اینکه رفتم سمت ظرف شویی سریع اومد و آبتنی کرد .جو جو عاشق آبه .



تو هم از دیدنش ذوق زده شده بودی و براش دست و پا میزدی عسل من .



برگشت جوجو به خونه
